پست ثابت
این پست ثابت است و برای خواندن مطالب به پایین بروید
در بخش "ترانه ها"، نوشته های خودم را قرار می دهم

هر کجا که باشم، اگر دست و پاهایم را ببندند، حتی اگر در محبس باشم، باز نیز کار خود را خواهم کرد..
به Mehrdadnozari.ir مراجعه کنید
این پست ثابت است و برای خواندن مطالب به پایین بروید
در بخش "ترانه ها"، نوشته های خودم را قرار می دهم

هر کجا که باشم، اگر دست و پاهایم را ببندند، حتی اگر در محبس باشم، باز نیز کار خود را خواهم کرد..
جلسه اول و آخر
تابحال شده اشعاری را بخوانید و تحت تاثیرش قرار گیرید؟ همین است که می توان گفت شما شعر را فهمیدید. لازم به ذکر است که شعری را که خوانده اید در چه زمانی سروده شده است. سعی کنید شعری را که خواندید بفهمید. قدم اول این است که خود را جای شخصیت های های موجود در شعر قرار دهید. آن وقت حتی صدای شاعر را هم می شنوید. برای تقویت ابتدا نیاز است به موسیقی گوش دهید. صدای خواننده موسیقی داستان را روایت می کند. من خیلی راحت به این موضوع می پردازم که برای خواننده ای چون شما قابل درک باشد. البته بنده در حدی نیستم که خواسته باشم به شما بزرگواران درس بدهم ... خب بگذریم.
در جلسه اول باید یک موسیقی گوش دهید که بیش تر خواننده بخواند و شعری بلند ی باشد اما ساده! ساده این معناست که بتوانید راحت تر درک کنید. چشم ها بسته شود و فقط حواستان به آنچه که خواننده می خواند باشد. بهتر است از هدفون استفاده کنید و صدا را از متوسط به بالا ببرید که متوجه اطرافتان نشوید. بهتر است چندبار موسیقی را گوش دهید.
حالا در جلسه دوم سعی کنید هرچه از شعر فهمیدید را روی کاغذ بنویسید. حتی صدای موسیقی از جمله گیتار و پیانو هایی که در آن بکار رفته است. (البته این را به عنوان مثال عرض کردم، شاید در قطعه موسیقی که گوش می دهید صدای سازهای دیگری وجود داشته باشد.)
وارد جلسه سوم می شویم. سعی کنید خودتان را در آنجا فرض کنید. در کنار شخصیت هایی که در شعر آمده است. با آن ها ارتباط برقرار کنید.(برقرار کردن ارتباط به این معناست که شما با آنها صحبت کنید، حرف های هم را بفهمید و... .) اگر توانسته اید که این جلسات را بدون مشکل پشت سر قرار دهید که چه بهتر اما اگر برایتان حتی کوچکترین قسمت سخت است به مرحله قبلی برگردید و سعی کنید که دوباره موسیقی را گوش دهید.
در جچلسه چهارم کار شما بسیار دشوار تر می شود. باید سعی کنید با توجه به آن شعر و حسی که به آن دارید چیزی روی کاغذ بنویسید و کم کم به صورت شعر بیان کنید. برای این کار ابتدا همان لغاتی که در ذهنتان وجود دارد را کنار هم قرار دهید. ساده می نویسم که سداه بفهمید و جلوتر برویم. اصلا برایتان مهم نباشد که قافیه را چه کار کنید. فقط بنویسید و مصراع های آنرا جدا کنید. به عنوان مثال به بیت زیر توجه کنید:
قفس شکسه و پرنده پر زده هوای سردیه دلم یخ زده
خب با خواندن این بیت به این نتیجه می رسید که مصرع های آن ها باهم تفاوت دارد و هر یک سویی دگر را نشان می دهند. شعرتان را به طور کامل بنویسید و اصلا تعارف نکنید!
در جلسه پنجم مصراع های شبیه به هم را در کنار هم قرار دهید. خب حالا می بینید که شعرتان بیشتر معنی می دهد. حالا وقت ویرایش آن است و باید لغاتی مناسب تر قرار دهید. به عنوان مثال سعی کنید هم معنی لغات را قرار دهید و بهتر است که کهن تر باشد.
در جلسه ششم باید سعی کنید به آخر هر مصرع کلمه ای بیاورید که به عنوان قافیه عمل کند. البته این بسگی به سلیقه شما دارد که در چه سبکی بخواهید شعر بگویید و صاحب سبک شوید. چون این را بارها دیده اید ولی باز هم بریتان مثال می زنم. در مثنوی قافیه ها به این شکل قرار می گیرند:
__________+ __________+
___________* __________*
__________ × __________ ×
یعنی در پایان هر مصراع که در یک بیت آمده است شبیه باشد. به عنوان مثال :
__________ غم انگیزی __________پاییزی
__________ پرزده __________ سر زده
و در نوع دیگری از یک سبک که به غزل معروف است به آین شکل نمایش می دهیم:
__________+ __________+
__________* __________+
__________× __________+
یعنی مصراع های بیت اول با مصراع های دوم بیت های بعدی هم قافیه باشند. به عنوان مثال:
__________ نگریم __________ نگریم
__________ گذشت __________ نگریم
__________ بیار __________ نگریم
که البته اگر شما به شعر نو علاقه دارید که می توانید همان شعر را بدون تغییر نگه دارید. به همین راحتی می توانید خودتان شعری بگویید که از شعری دیگر متاثر شده است.
در جلسه هفتم (آخر) فقط می توانم این را بگویم که اگر واقعا به شعر سرودن علاقه دارید سعی کنید و در آن غرق شوید و با تلاش و کوشش و مهم تر از همه خواندن شعر دیگر شاعران و گذشتن از مراحلی که ذکر گردیده بتوانیم شعر بسرایید. اگر در این زمینه حرفه ای شدید و می توناید بدون متاثر شدن از شعر شاعران مختلف هم در ذهنتان با کلمات بازی کنید یعنی اینکه موفق شدید و حالا وقتشه که دست بکار شوید و خودتان شعر بگویید. ممکن است اشعار اولیه خود را بعد از نوشتن دوست نداشته باشید و این جای ننگرانی نیست بلکه موفق شدید و این راه پر پیچ و خم را گذراندین. و سعی کنید که همان شعرها را تقویت کنید و در سبک های مختلف شعر بسرایید. برای اطلاع از دیگر سبک های شعر می توانید با جستجو در اینترنت آشنا شوید که خود من هم همین کار را انجام دادم.
اگر واقعا با خواندن این مقاله شما احساس کردید که می توانید شعر را بگویید و یا حرفه ای تر شدید برای بنده یک صلوات بفرستید لطفا. با تشکر از این که وقت خود را گذاشتید که این مقاله را بخوانید.
هر گونه کپی برداری با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.
به قلم: مهرداد نوذری / تابستان 95
به راهی می روم که نمی دانم کجاست. فقط به جلو می روم، با خود می گویم شاید راه برگشت را گم کنم، شاید دیگر نتوانم از راهی که آمدم، برگردم. نمی دانم، واقعا نمی دانم. که اصلا برای چه به این جاده آمدم. جاده ای سوت و کور که فقط صدای زخمی گرگ ها به گوش می رسد. می ترسم، هوا تاریک شده، نفس هایم عمیق تر شده است، باز هم به نتیجه ای نرسیدم، برگردم یا بروم! ترسم بیش تر شد، گرگ ها نزدیک تر شدند، ماری از خانه خود بیرون زد و به دنبال من آمد، زمانی صرف نشد که دیدم همه جانوران آنجا پشت سر من می آیند. بدون اینکه بدانم چکونه! حمله کردن، من دویدم ولی به جایی نرسیدم. فقط دورتر و دورتر شدم، راهم را گم کردم. بعد از چند روز به همانجا رسیدم. درست است که می گویند زمین گرد است. باز هم برگشتم به همانجایی که بودم. فقط اینبار برایم متفاوت بود. زیرا قبلا از اینجا گذرکرده بودم. تجربه ای کسب کرده بودم، باز هم راهم را ادامه دادم. اما به هیچ چیز نرسیدم.
چه دردی میکشم من که از تو دورم
چه دردی می کشم من که اتو می خونم
چه دردی میکشی تو که با من نمی مونی
چه دردی میکشی تو که اصلا نمی دونی
جوابم سر بالاست چرا نمی آیی
صدام رو به بالاست تو چه چرا نمی خوانی
حواسم پیش کی باشه که حرفم رو بفهمی
نمی دونم چرا اینجا شعرامو نمی خونی
چه دردی می کشم من که پریشون تو هستم
چه دردی می کشم من که گرفتار تو هستم
چه کردم با خودم هر روز پیر تر شدم
چه کردم با خودم از تو دور تر شدم
چه کردی با خودت وقتی شنیدی صدامو
چه کردی با خودت وقتی دیدی چشمامو
از چه ناله می کنم من که ناله بلد نیستم
از چه می خوانم من که تو را ندیده ام
ببین مردم از چه می خونن برای تو
ببین ساعت عقب میره برای تو
نگاه من همون مردم که داغونم کردی
نگاه کن من همون آبم که خاکسترم کردی
نگو دیگه تو اینجا نمی آیی
نگو که توی ذهنم تو خیالی
نگو از چه دردی میگم که تو برگردی
بخون برای من که برگردی
چه دردی می کشم من فقط ویرانگر می دونه
چه دردی می کشم من فقط بارون می دونه
چه کردم با خودم وقتی اسمت را شنیدم
چه کردم با خودم شعرامو سوزوندم
چه کردی با من وقتی منو دیدی؟
چه کردی با من وقتی دیگه رفتی؟
چه کردی با خودت بهم بگو
تا ببینم من مردم یا تو
فقط بهم بگو ، بهم بگو
با اون همه جنگی که وجود من وجود داره
با اون همه خاطرات تلخ که در من وجود داره
حتی نخواستم یک لحظه بد باشم
حتی نخواستم یه لحظه از خودم دور باشم
زخم زبونارو به جون خریدم
از همه حتی از خودم بریدم (1)
چه دردی کشیدم به اینجا رسیدم
چه اشکی که ریختم به اوج رسیدم
حالمو نمی دونی، انگار من همون غریبه ام
عکسامو می سوزونی ولی من همینم
دوست نداشتم به هر تقدیر شکلک در بیارم
فقط می خواهم شکل خودم باشم (2)
بذار بمونم همونجور که می خواهم
بذار تموم شه این آتش بس بذار
گلوم پاره شد از بس که ناله کردم
حواسم بهت هست ولی من ویرونم
چرا بهت بر نخورد و همونجور موندی
بگو آخه چجوری اینقدر بی رحمی
1 : زخم زبونا رو به جون خریدم، از همه حتی از خودم بریدم ." حسین صفا"
2 : به هر تقدیر شکلک در نیاوردم، فقط می خواستم شکل خودم باشم." حسین صفا"
چقدر سخته که آروم بود
در این دنیایی که ...
تو مسلخ بود تموم زندگی من
که آروم بود تموم لحظه های من
انگار دیگه نمی تونم بمونم
باید از اینجا برم ...
برم و برم و برم و ندونم که کجا میرم
نمونم، نمونم اینجا
برم جایی که خودم ندونم کجاست
برم جایی که ندونی کجام
اونوقت شاید بیای دنبالم
اما باز هم بر نمی گردم
حتی اگر موذن زاده برایم
نوحه بخواند بر نمی گردم
حتی اگر چاوشی برایم
آواز بخواند بر نمی گردم
حتی اگر مولانا برایم
شعر بگوید بر نمی گردم
حتی تو اگر برایم
ناله کنی بر نمی گردم
فقط ناپلئون دنبال دزیره می گردد
مانند من که دنبال تو می گردم
بیا این خونه رو روشن کن
بیا شب را روز کن
ناپلئون با آن عظمت
جلوی دزیره هیچ بود
من به ناپلئون حق می دم
زیرا خودم مثل او شدم
وای! که چه دردی کشید
حتی در جنگ هم بدون دزیره
پیروز نشد...
چی بگم از تو که بهت بر نخوره
هی! تو کجایی؟ حواست کجاست؟
من با توام، با تویی که حتی
حاضر به نگاه کردن من نیستی
هیچکی نمی تونه بفهمه من چی میگم
جز ناپلئون...
انگار تا ابد باید با خودم تنها باشم
تنها، تنها، تنها، تنها
هر لحظه عمرم را به تو تقدیم می کنم
لحظه ی خوش بختیم را به تو تقدیم می کنم
هر چه دارم و ندارم به تو تقدیم می کنم
می نویسم وصیت نامه ام را که به تو تقدیم کنم
خیلی خوشحالم از اینکه تونستم هر چیزی را
به تو دهم ، همه اش تقدیم به تو، به تو که
حتی حاضر نبودی من را یک بار هم ببینی
البته می دانم کمبود از خودم بود
خوب دنبالت نگشتم
اما خیلی دوست دارم تو را از نزدیک ببینم
نفس کشیدنت را حس کنم
حبست کنم در خودم ، در خودم که
ارزشت را بدانم
گرچه که تو همانی و همان می مانی
اما من تغییر خواهم کرد
لحظه ای که تو را ببینم
شاید برای همین است که تو از من دوری
این بود حرف هایم
همه اش تقدیم به تو
به تو که زندگیم را ساختی و نابود کردی
در قفسی هستم که حتی اکسیژن هم ندارد
دارم جان می دهم اما باور ندارم من
که تا پای جان همراهت هستم
که تا آخرین لحظه هایم می خواهم با تو بمانم
بمانم تا بمیرم ، اینجوری بهتره
شاید حالم هم بهتر شود
از قفس آزاد شدم
آخ! یادم رفت تو را بیرون کشم
به مسلخ بردنت به جرم با من بودن
تا خواستم نجاتت دهم پای خودم گیر کرد
پاهایم را بستند و سرم را بریدند
حیف کاش در آخرین لحظه هایم تو را می دیدم
شاید دوباره جان می گرفتم
اما حیف که دیر شده بود
خداحافظ ای لحظه های با تو بودن
اگر مردم می دانستند که تو کی هستی
درکم می کردند حتی خانواده ام
که بدانند من برای که جان دادم
عمرم را صرفت کردم هیچ غمی نیست
اصلا برام مهم نیست بلکه خوش تر شدم
ولی دوست داشتم با تو بودم
که شاید در مرگ بتوانم به تو برسم
عجب داستان غم انگیزی دارم
که هیچ وقت به تو نرسیدم
دنبالش رفتم تا باز هم ببینمش
دنبالش می گردم حتی توی خوابم
دنبال کسی که تا به من جون بده
خون رگهام جاری کنه
اون کسی که هربار دلم میخواد ببینمش
ببینم تا یک بار رنگمو عوض کنه
می خوام بهتر شم من اما تو دوری تو
دنبالت میام من هربار که هرشب من هم
تنها نباشم ، تنهایی خیلی سخته
خیلی نفس گیره ، بیا خودت نزدیک تر
بیا خودت جلو تر ، تا زود تر ببینم
دوست دارم جونمو بدم تا ببینمت
تا ببینم که چقدر دوست داشتنت حقمه
تا بی حوصله تر میشم من از اینجا
عکس هاتو می بینم ....
دوست دارم امروز تا شب زار بزنم
که بشنوی صدام را
بشنوی چی میگمو برات چی می خونم
دوست دارم غم هامو همیشه دور کنم
من غریبم ، غریبه ای در شهر
غریبه ای در راه، غریبه ای در ماه
غریبه ای تا عبور، غریبه ای در سقوط
غریبه ای ، غریبه ...
تا که پایم بشکند
تا که کور شوم
تا که زود تر بمیرم
غریبه ام تا جوب
غریبه ام در خون
غریبه ام در عبور...
نفسم نمیاد
یادم میره بکشم
از بس که نمی دونم
حالم من چطوره!
غریبه ام در صعود
غریبه ام در سقوط
غریبه ، غریبه ، غریبه
وقتی که صدای بارون می پیچید توی گوشم
هر لحظه از قبل خودم دیوونه تر میشم
وقتی صدای نفس کشیدنت میاد
هر لحظه از قبل خودم آروم تر میشم
حس میکنم که تو اینجایی
با من می خونی و با من می مونی
هیچی برام نمونده حتی خودم
حتی لحظه های تنهایی خودم
وقتی که صدای بارون می پیچید توی گوشم
حس می کردم توام اینجایی
آخه فقط بارون می تونه منو یاد تو بیاره
مثل بارون میومدی و تموم می شدی
گاهی توفان به پا می کردی
گاهی با خودت سیل می آوردی
گاهی ، گاهی ، گاهی
آه! خیلی سخته تصورت
تصور بودنت اینجا
اینجا کنار خودم
تو گوش من صدای بمباران پیچیده
هنوز یاد جنگی نابرابر می افتم
هنوز توی مغزم بمب اتم جا داره
هنوز مثل خرمشهر ، آباد نشده ام
هنوز ویرونم ، هنوز می خونم
هنوز میگم از جنگی که تلخ بود
تا باز هم بفهمم چی کشیدن مردم
در آن زمان طوفان
دیدم کتاب های تاریخو سوزوندن
حتی چنگیز اینجوری ویرونه نکرد
مگه چی شد، شروع شد زندگی تلخ ما
از آبروی خودم هم مایه میزارم
تا که یک روز تموم شه جنگ همه آدم ها
پس کجاست اون محبت، کجاست اون وظیفه
وقتی میگیم ما ها همه باید خوب باشیم
این درد عمیقیه ، حتی زخمش رفو نمیشه
پس چرا تو کتاب های ما فقط یک عکس گذاشتند
اون همه جوون ها کجا هستند
که بیان شهادت بدن که اونجا چه شد
که بگن به ما چجوری ایستادن در جلوی رگبارها
هیچی از این بدتر نیست و قتی خودمون نمی دونیم
ایران چطوری برگشت
تا که مرز ما حتی یک قدم هم کوچیک نشد
تا که بگن به ما خون هم رو نداشت
که از سربازای ما جدا شه
پس چرا ما قهریم حتی با پیروزیمون
حتی با آزادگی مون
کاش میشد یک بار اونا رو ببینیم
تا که قدرت بگیریم ...
+ تقدیم به شهدای کشورم
وقتی دلت می گیره یاد من می افتی
وقتی دلت آرومه از من رد میشی
وقتی حواست نیست اشکهام و پاک می کنی
وقتی که هوشیاری نگام نمی کنی
نگاهم کن نگاه ، نگاهم کن نگاه
تا هی موج بزنه توی چشام
نگاهم کن نگاه، نگاهم کن نگاه
آروم میشم وقتی بهم نگاه کنی
وقتی نگام می کنی دنیا چه شیرینه
انگار تا ابد زندگی در سینه ام
جا میگیره و می مونه
وقتی چشماتو به من نمی دوزی
دنیا چه دلگیره
حتی خسته ام از اینکه نفس می کشم
وقتی با من حرف می زنی
زبونم بند میاد نمی دونم چی بگم از کجا بگم
وقتی که خوشحالی قند تو دلم آب میشه!
یعنی که بی هدف روزم شروع میشه
از خودم خسته ام
از تو که منو باور نداری
از تو که حتی به حرفهام گوش نمی کنی
خسته ام از این دنیا از احساس تکراری
کاش که بیای یه روز تموم شه این خماری!
تا به آرزوم رسیدم تو رو از یاد بردم
رفتی و نیومدی به خاطرم
اشکهام ریخت رو گونه هام
رفتم از این خونه و نیومدم
تا به خنده می افتادم از راه می رسیدی
حقیقت را باور نمی کردی که مسافرم
مسافری که هر لحظه با قهوه
یاد سفر به دریا بود
همیشه توی اتاقش عکس اون آدم بود
تا که حالم خراب شد رفتی
دوباره خاطرات زنده شدند
وای چه بگویم از اینهمه آرزو
دلم نمی خواهد به کسی بگویم جز تو
مواظب خودت باش و سالم بمان
تا وقتی برگشتی از سفر برایت بگویم ...
دوست دارم آخر شعرام نام تو رو بیارمو
که همه دنیا بدونن برای کی می میرمو
دوست دارم تو یادتو باشم و بمونمو
تا همیشه حرف تو حرف من باشه برات
دوست دارم تو خوابت بیام تا ببینی حالمو
که همیشه با من غزل ها بخونیو
دوست دارم بارون بیاد تا که یادت بیارم
اون همه خاطراتو که با هم نبودیمو
دوست دارم جهنمو ببینم تو چشات
که برام بگی از اون بهشتی که بودیو
دوست دارم چشمهامو ببندم تا شعر بگم
اینطوری بهتره حسمو درک می کنی
دوست دارم زندگیمو برای تو به باد بدم
تا که بیای ببینم تو رو توی عکسای خودم
دوست دارم حرفامو تا بگم گریه کنی
بیخودی گریه کنی تا به خندت بیارم
دوست دارم یه بار از نزدیک تو رو نگاه کنم
تا همیشه تو خواب تو رو تکرار کنم
دوست دارم شعرامو حفظ کنی بخونیو
تا ببینی چی میگم از برای عشق تو
دوست دارم قهر کنی غرق خواهشت کنم
تا که باورم کنی اینکه چقدر دوست دارم
دوست دارم اسمت که میاد بغضم بگیره و
گریه کنم همیشه و تا که خودت بیای پیشم
دوست دارم بگم ازت اما نمی دونم چی بگم
اصلا به کیا بگم تا که تسخیرت کنم
دوست دارم تو چشمات عکس خودم رو ببینم
تا بفهمم که چقدر می مونی کنار من
دوست دارم پیاده شم از اتوبوس برای تو
پیاده بیام به خونت تا که زود تر برسم
دوست دارم خاطراتمو با تو مرور کنم
که بگم چی بودمو به کجا رسیده ام
چه کردی با خودت ای آوازه خونه خسته
چه کردی با خودت مرد با احساس رویا
چه کردی با ما وقتی خواندیم از تو
چه کردی با ما وقتی تو را شناختیم
چه زیبا بود از همان اول آن صدای خسته
از قدیم تا به امروز که کودک بودم همراهت می شدم
چه تلخ بود داستان زندگیت از آغاز
چه شیرین بود ناله هایی که برای آن روزها کردی
چقدر خسته شدی که دیگر حتی صدایت در نمی آید
خوب بود که همسایه بودی و دردت را فهمیدم
تویی سلطان، تویی استاد، توی آقای خاص
تویی سالار، تویی خسته، تویی مرد پر از گریه
تویی عزت، تویی سوگوار، تویی دلتنگ
تویی زندان، تویی شیدا ، تویی مجنون
تویی سیزده، تویی چنگیز، تویی تریاق
تویی متصل، تویی معتدل، تویی شیرمردا
تویی قراضه چین، تویی بهرام، تویی قطار
تویی پاییز، تویی سنگ صبور، تویی غیر معمولی
تویی خنده، تویی ژاکت، تویی لولای شکسته
توی بغض، تویی عصا، تویی کم تحمل
تویی پرنده، عشق دو حرفی، تویی تُنگ بلوری
تویی فاصله، تویی مسافر غریبه، تویی تنهاترین
تویی چشمه طوسی، تویی دیوار بی در، تویی همخواب
تویی همه آن خاطرات زندگی ما
آماده ام، آماده آزادی آماده اینم که تو یه روز منو تنبیه کنی
خواب بودم، خواب تو رو دیدم که طناب دار فراهم می کنی
تازه به رویا رسیدم اما تو باز رویا رو دور می کنی
ای مردمان ناله نکن آماده روزی نباش که تو باشی مفلس
چون نیز خود هستی و نیاز به تکرار نیست
اما صدایش می پیچد در مغز تو، انگار پریشانیست این
در زخم یادگاری نمک نپاش که هنوز هم می سوزد
دست هایم بسته است و کلیدش دست توست
اما هنوز جادو می کنی که حواسم پیش تو باشد
انگار من مستم و قلاش و تو زیبای خفته!
چقدر حالم خرابست و پریشانم نمی دانم چرا
چقدر روز هام سیاه است و بی حالم نمی دانم چرا
دوست دارم مدهوش باقی بمانم و تو از من نپرسی که چرا
دوست دارم همین باشم تا توجهم کنی اما نمیدانم این راه چرا
نه خواب می بینم نه خوابم می برد ازم پرسیدی چرا؟
تا که بی حال شدم نفس کشیدنم یادم رفت گفتی چرا؟
من همونم که یه روز پرپر شدم جلوی تو
من همونم که یه روز خاکستر شدم تو آتیشت
من دریا نیستم که به به قدر بزرگیم تورو ببخشم
من همون عابرم که تو بارون زیر چتر من قدم می زدی
من همون خیابونم که از روم رد شدی
من همون مسافرم که غریبه شدمو
من همون چراغیم که یه روز شکستیو
من همون شمعی ام که خاموشم کردی
من همون راه زنم که جیبمو خالی کردی
من همون شعری ام که ازش رد شدی
تو همون بیتی بودم که ازش تنفر داشتی
من همونم که یه روز منو سخره گرفتی
این همون مردیه که به تو باختو
تو خیابون های خیس دراز کشیده بود
من همون چتری ام که تو رو نگه داشتم
من همون جنگلم که با تبر بریدیشو
من همون خاص بود که عامم کردی
من همون قفس بودم که تو شکستی
من همون بغضی بودم که یه روز گریدم
من هنوز یه عابرم می تونی برگردی
من هنوز همونمو تو چقدر فرق کردی
من همون مُرده ای ام که تو زنده اش کردی
من همون شعری ام که تو از بر کردی
من همون سیگاری ام که تو دودش کردی
من همون فیلمی ام که تو بازی کردی
من همون گِلی ام که تو بهم شکل دادی
من همون موبایلی ام که تو گم کردی
من همون شاعری ام که برای تو می گفتمو
من همون زندانی ام که تو آزاد کردیم
من همون فراری ام که به جای دادی
من همون پیری ام که تو جوونم کردی
من همون جنونی ام که تو باور کردی
من همون عکسی ام که تو پارش کردی
من همون که دلت شکست و رفو کردم
از همه زخم دیدمو تا اینجا رسیدم
از همه نالیدمو تا منو ترک کردن
من همون شهری ام که تو حمله کردی
آوارش کردی و منو تحکیم کردی
من همون مردی ام که تو ازش دور شدی
من همون خرابه ام که بهم سامان دادی
من همون داغی ام که تو سردم کرددی
من همون لغاتی ام که یه روز گفتی شون
من همون جهنمم که بهشتم کردی
من همونم که آخر منو از یاد بردی
جای من خاطراتت رو به کس دیگه دادی