قطار قدیمی

به Mehrdadnozari.ir مراجعه کنید

مپرس

می نویسم گاهی، بی آنکه فکر فردا باشم

کسی از قدیم خواستمش امروز جدا شد

از چیزی نمی ترسم اما ترس در وجودم هست

گاهی عاشقانه برایت می نویسم و تو  نمی خوانی

چه بگویم و به چه کسی بگویم؟

کسی که عاشقش بودم، با من نبود

رفت و تنهایم گذاشت و به پشت سرش نگاه نکرد

به روزهایی که با هم خوش بودیم

به روزهایی که کسی فکرش را نمی کرد که تمام شود

اما حیف که دیگر تو نیستی

و ببینی که "درد عشقی کشیده ام که مپرس"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:54  توسط مهرداد نوذری  | 

یک قدم جلوتر

می توان در گریه هایم چشمان عاشق دید

تو بیا تا باور کنی چه می گویم

از آسمان هم که باران می بارد

باز هم آن عاشق را می بینم

کسی هر روز به امیدش از خواب بیدار می شدم

بی آنکه به کسی دیگر فکر کنم

راهم را ادامه می دادم تا به او برسم

اما حیف که او یک قدم از من جلو تر بود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:53  توسط مهرداد نوذری  | 

کنار من باشی

برام مهم نیست من که باشم و تو که باشی

همین که کنارم باشی برای من کافیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 11:18  توسط مهرداد نوذری  | 

خود منم

اونکه همیشه یادته خود منم

اونکه همیشه تنهات نمیذاره خود منم

اونکه همیشه با تو بوده خود منم

اونکه همیشه جای خالیت دیوونش کرده خود منم

تا ... دیمدمش این شعر به ذهنم آمد و به خودش «…» تقدیم می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 19:55  توسط مهرداد نوذری  | 

تمام عمرم در خواب بودم

همیشه دنبالش میگشتم که تا امروز پیدایش کردم

تازه فهمیدم که تمام عمر در خواب بودم

متحول شدم وقتی دیدمش که ای کاش همیشه با من باشد

نشد بهش چیزی بگویم و در خودم آب شدم

 

برای ... گفتم و به خودش تقدیم می کنم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ساعت 18:37  توسط مهرداد نوذری  | 

صبر

صبر کردن ساده نیست 

اما انجامش بده

مانند کسی که هر لحظه بیدار است

اما خودش را به خواب می زند

صبر سخت است اما

چهره صبورت زیباست...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 23:38  توسط مهرداد نوذری  | 

ثانیه ثانیه

ثانیه ثانیه بود اما مرد

در لحظه بود اما مرد

ساکت بود اما صدایش بلند شد

از جایش پرید اما چه زود!

خسته نبودم اما خسته شدم

ثانیه ثانیه گذشت حالم بدتر شد

گذشت اما دیر شد!

ماندم هم دیر شد!

بار دیگر ثانیه ها را مرور کردم

دیدم خودم اشتباه شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۳۹۵ساعت 21:4  توسط مهرداد نوذری  | 

نجاتم بده

از تیکه تیکه قلبم روزاشو ساخت اما بامن نبود یک لحظه حتی تو خو.اب

مثل چنگیز که ایران رو ویرون کرد من ویرونت گشتم از حتی خواب

مثل درختی که هربار شاخه اش رو شکست از داد وقتی پاییز بود

مثل یه طوفان اومدی و منو نابود کردی گردباد هم اینجوری دلش راحم تر بود

قفس درش آهنیه قلبت از سنگ می مونه انگار خودت خبر نداری

چشمات پر از خونه تنت پر از درده برام اما حرفامو نمی فهمی

چشمه خشکید از کویر کم آورد آب از آتش کم آورد

سر درد و دردسر داشتم برام تسکین مسکن آورد

چشمام پر از اشکه برات انگار هوای بارونیه

نفس زدن کنار تو آخر دردناکیه

قلبت سیاه شده از من انگار من یزیدم

آروم نمی مونی اینجا انگار من تورو دزدیده ام

همیشه تو نگاهت یه درد نا معلومه مثل بارون که اصلا اینجا نمی باره

اشکات سرازیر می شن از خودم اختیاری ندارم اشکای من دیگه نمی باره

خسته از تموم این دنیا انگار دیگه فردا از جام پا نمیشم

درد عجیبی دارم از خواب هم پا نمیشم

مثل گوزنی که هربار از شلیک تفنگ دور میشه

من خودم بودم اما هرگر دیدم نمیشه

اصلا حواست به چی بود اصلا به یکی نگاه می کردی

تو که چشمات سیاه بود و تاریک بگو به من نگاه می کردی

چی بگم از این دنیا همش وارونست اینجا

یکی بیاد نجاتم بده از این آدمی که اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۵ساعت 8:31  توسط مهرداد نوذری  | 

بهم بگو

چه دردی میکشم من که از تو دورم

چه دردی می کشم من که اتو می خونم

چه دردی میکشی تو که با من نمی مونی

چه دردی میکشی تو که اصلا نمی دونی

جوابم سر بالاست چرا نمی آیی

صدام رو به بالاست تو چه چرا نمی خوانی

حواسم پیش کی باشه که حرفم رو بفهمی

نمی دونم چرا اینجا شعرامو نمی خونی

چه دردی می کشم من که پریشون تو هستم

چه دردی می کشم من که گرفتار تو هستم

چه کردم با خودم هر روز پیر تر شدم

چه کردم با خودم از تو دور تر شدم

چه کردی با خودت وقتی شنیدی صدامو

چه کردی با خودت وقتی دیدی چشمامو

از چه ناله می کنم من که ناله بلد نیستم

از چه می خوانم من که تو را ندیده ام

ببین مردم از چه می خونن برای تو

ببین ساعت عقب میره برای تو

نگاه من همون مردم که داغونم کردی

نگاه کن من همون آبم که خاکسترم کردی

نگو دیگه تو اینجا نمی آیی

نگو که توی ذهنم تو خیالی

نگو از چه دردی میگم که تو برگردی

بخون برای من که برگردی

چه دردی می کشم من فقط ویرانگر می دونه

چه دردی می کشم من فقط بارون می دونه

چه کردم با خودم وقتی اسمت را شنیدم

چه کردم با خودم شعرامو سوزوندم

چه کردی با من وقتی منو دیدی؟

چه کردی با من وقتی دیگه رفتی؟

چه کردی با خودت بهم بگو

تا ببینم من مردم یا تو

فقط بهم بگو ، بهم بگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:57  توسط مهرداد نوذری  | 

وجود داره

با اون همه جنگی که وجود من وجود داره

با اون همه خاطرات تلخ که در من وجود داره

حتی نخواستم یک لحظه بد باشم

حتی نخواستم یه لحظه از خودم دور باشم

زخم زبونارو به جون خریدم

از همه حتی از خودم بریدم (1)

چه دردی کشیدم به اینجا رسیدم

چه اشکی که ریختم به اوج رسیدم

حالمو نمی دونی، انگار من همون غریبه ام

عکسامو می سوزونی ولی من همینم

دوست نداشتم به هر تقدیر شکلک در بیارم

فقط می خواهم شکل خودم باشم (2)

بذار بمونم همونجور که می خواهم

بذار تموم شه این آتش بس بذار

گلوم پاره شد از بس که ناله کردم

حواسم بهت هست ولی من ویرونم

چرا بهت بر نخورد و همونجور موندی

بگو آخه چجوری اینقدر بی رحمی

1 : زخم زبونا رو به جون خریدم، از همه حتی از خودم بریدم ." حسین صفا"

2 : به هر تقدیر شکلک در نیاوردم، فقط می خواستم شکل خودم باشم." حسین صفا"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:56  توسط مهرداد نوذری  | 

بر نمی گردم

چقدر سخته که آروم بود

در این دنیایی که ...

تو مسلخ بود تموم زندگی من

که آروم بود تموم لحظه های من

انگار دیگه نمی تونم بمونم

باید از اینجا برم ...

برم و برم و برم و ندونم که کجا میرم

نمونم، نمونم اینجا

برم جایی که خودم ندونم کجاست

برم جایی که ندونی کجام

اونوقت شاید بیای دنبالم

اما باز هم بر نمی گردم

حتی اگر موذن زاده برایم

نوحه بخواند بر نمی گردم

حتی اگر چاوشی برایم

آواز بخواند بر نمی گردم

حتی اگر مولانا برایم

شعر بگوید بر نمی گردم

حتی تو اگر برایم

ناله کنی بر نمی گردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:55  توسط مهرداد نوذری  | 

ناپلئون

فقط ناپلئون دنبال دزیره می گردد

مانند من که دنبال تو می گردم

بیا این خونه رو روشن کن

بیا شب را روز کن

ناپلئون با آن عظمت

جلوی دزیره هیچ بود

من به ناپلئون حق می دم

زیرا خودم مثل او شدم

وای! که چه دردی کشید

حتی در جنگ هم بدون دزیره

پیروز نشد...

چی بگم از تو که بهت بر نخوره

هی! تو کجایی؟ حواست کجاست؟

من با توام، با تویی که حتی

حاضر به نگاه کردن من نیستی

هیچکی نمی تونه بفهمه من چی میگم

جز ناپلئون...

انگار تا ابد باید با خودم تنها باشم

تنها، تنها، تنها، تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:55  توسط مهرداد نوذری  | 

وصیت نامه

هر لحظه عمرم را به تو تقدیم می کنم

لحظه ی خوش بختیم را به تو تقدیم می کنم

هر چه دارم و ندارم به تو تقدیم می کنم

می نویسم وصیت نامه ام را که به تو تقدیم کنم

خیلی خوشحالم از اینکه تونستم هر چیزی را

به تو دهم ، همه اش تقدیم به تو، به تو که

حتی حاضر نبودی من را یک بار هم ببینی

البته می دانم کمبود از خودم بود

خوب دنبالت نگشتم

اما خیلی دوست دارم تو را از نزدیک ببینم

نفس کشیدنت را حس کنم

حبست کنم در خودم ، در خودم که

ارزشت را بدانم

گرچه که تو همانی و همان می مانی

اما من تغییر خواهم کرد

لحظه ای که تو را ببینم

شاید برای همین است که تو از من دوری

این بود حرف هایم

همه اش تقدیم به تو

به تو که زندگیم را ساختی و نابود کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:54  توسط مهرداد نوذری  | 

در قفسی هستم

در قفسی هستم که حتی اکسیژن هم ندارد

دارم جان می دهم اما باور ندارم من

که تا پای جان همراهت هستم

که تا آخرین لحظه هایم می خواهم با تو بمانم

بمانم تا بمیرم ، اینجوری بهتره

شاید حالم هم بهتر شود

از قفس آزاد شدم

آخ! یادم رفت تو را بیرون کشم

به مسلخ بردنت به جرم با من بودن

تا خواستم نجاتت دهم پای خودم گیر کرد

پاهایم را بستند و سرم را بریدند

حیف کاش در آخرین لحظه هایم تو را می دیدم

شاید دوباره جان می گرفتم

اما حیف که دیر شده بود

خداحافظ ای لحظه های با تو بودن

اگر مردم می دانستند که تو کی هستی

درکم می کردند حتی خانواده ام

که بدانند من برای که جان دادم

عمرم را صرفت کردم هیچ غمی نیست

اصلا برام مهم نیست بلکه خوش تر شدم

ولی دوست داشتم با تو بودم

که شاید در مرگ بتوانم به تو برسم

عجب داستان غم انگیزی دارم

که هیچ وقت به تو نرسیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:54  توسط مهرداد نوذری  | 

دنبالش رفتم

دنبالش رفتم تا باز هم ببینمش

دنبالش می گردم حتی توی خوابم

دنبال کسی که تا به من جون بده

خون رگهام جاری کنه

اون کسی که هربار دلم میخواد ببینمش

ببینم تا یک بار رنگمو عوض کنه

می خوام بهتر شم من اما تو دوری تو

دنبالت میام من هربار که هرشب من هم

تنها نباشم ، تنهایی خیلی سخته

خیلی نفس گیره ، بیا خودت نزدیک تر

بیا خودت جلو تر ، تا زود تر ببینم

دوست دارم جونمو بدم تا ببینمت

تا ببینم که چقدر دوست داشتنت حقمه

تا بی حوصله تر میشم من از اینجا

عکس هاتو می بینم ....

دوست دارم امروز تا شب زار بزنم

که بشنوی صدام را

بشنوی چی میگمو برات چی می خونم

دوست دارم غم هامو همیشه دور کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:53  توسط مهرداد نوذری  | 

غریبه

من غریبم ، غریبه ای در شهر

غریبه ای در راه، غریبه ای در ماه

غریبه ای تا عبور، غریبه ای در سقوط

غریبه ای ، غریبه ...

تا که پایم بشکند

تا که کور شوم

تا که زود تر بمیرم

غریبه ام تا جوب

غریبه ام در خون

غریبه ام در عبور...

نفسم نمیاد

یادم میره بکشم

از بس که نمی دونم

حالم من چطوره!

غریبه ام در صعود

غریبه ام در سقوط

غریبه ، غریبه ، غریبه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:53  توسط مهرداد نوذری  | 

تصور بودنت

وقتی که صدای بارون می پیچید توی گوشم

هر لحظه از قبل خودم دیوونه تر میشم

وقتی صدای نفس کشیدنت میاد

هر لحظه از قبل خودم آروم تر میشم

حس میکنم که تو اینجایی

با من می خونی و با من می مونی

هیچی برام نمونده حتی خودم

حتی لحظه های تنهایی خودم

وقتی که صدای بارون می پیچید توی گوشم

حس می کردم توام اینجایی

آخه فقط بارون می تونه منو یاد تو بیاره

مثل بارون میومدی و تموم می شدی

گاهی توفان به پا می کردی

گاهی با خودت سیل می آوردی

گاهی ، گاهی ، گاهی

آه! خیلی سخته تصورت

تصور بودنت اینجا

اینجا کنار خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:53  توسط مهرداد نوذری  | 

جنگی که تلخ بود

تو گوش من صدای بمباران پیچیده

هنوز یاد جنگی نابرابر می افتم

هنوز توی مغزم بمب اتم جا داره

هنوز مثل خرمشهر ، آباد نشده ام

هنوز ویرونم ، هنوز می خونم

هنوز میگم از جنگی که تلخ بود

تا باز هم بفهمم چی کشیدن مردم

در آن زمان طوفان

دیدم کتاب های تاریخو سوزوندن

حتی چنگیز اینجوری ویرونه نکرد

مگه چی شد، شروع شد زندگی تلخ ما

از آبروی خودم هم مایه میزارم

تا که یک روز تموم شه  جنگ همه آدم ها

پس کجاست اون محبت، کجاست اون وظیفه

وقتی میگیم ما ها همه باید خوب باشیم

این درد عمیقیه ، حتی زخمش رفو نمیشه

پس چرا تو کتاب های ما فقط یک عکس گذاشتند

اون همه جوون ها کجا هستند

که بیان شهادت بدن که اونجا چه شد

که بگن به ما چجوری ایستادن در جلوی رگبارها

هیچی از این بدتر نیست و قتی خودمون نمی دونیم

ایران چطوری برگشت

تا که مرز ما حتی یک قدم هم کوچیک نشد

تا که بگن به ما خون هم رو نداشت

که از سربازای ما جدا شه

پس چرا ما قهریم حتی با پیروزیمون

حتی با آزادگی مون

کاش میشد یک بار اونا رو ببینیم

تا که قدرت بگیریم ...

+ تقدیم به شهدای کشورم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:51  توسط مهرداد نوذری  | 

خسته ام

وقتی دلت می گیره یاد من می افتی

وقتی دلت آرومه از من رد میشی

وقتی حواست نیست اشکهام و پاک می کنی

وقتی که هوشیاری نگام نمی کنی

نگاهم کن نگاه ، نگاهم کن نگاه

تا هی موج بزنه توی چشام

نگاهم کن نگاه، نگاهم کن نگاه

آروم میشم وقتی بهم نگاه کنی

وقتی نگام می کنی دنیا چه شیرینه

انگار تا ابد زندگی در سینه ام

جا میگیره و می مونه

وقتی چشماتو به من نمی دوزی

دنیا چه دلگیره

حتی خسته ام از اینکه نفس می کشم

وقتی با من حرف می زنی

زبونم بند میاد نمی دونم چی بگم از کجا بگم

وقتی که خوشحالی قند تو دلم آب میشه!

یعنی که بی هدف روزم شروع میشه

از خودم خسته ام

از تو که منو باور نداری

از تو که حتی به حرفهام گوش نمی کنی

خسته ام از این دنیا از احساس تکراری

کاش که بیای یه روز تموم شه این خماری!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:50  توسط مهرداد نوذری  | 

مسافر

تا به آرزوم رسیدم تو رو از یاد بردم

رفتی و نیومدی به خاطرم

اشکهام ریخت رو گونه هام

رفتم از این خونه و نیومدم

تا به خنده می افتادم از راه می رسیدی

حقیقت را باور نمی کردی که مسافرم

مسافری که هر لحظه با قهوه

یاد سفر به دریا بود

همیشه توی اتاقش عکس اون آدم بود

تا که حالم خراب شد رفتی

دوباره خاطرات زنده شدند

وای چه بگویم از اینهمه آرزو

دلم نمی خواهد به کسی بگویم جز تو

مواظب خودت باش و سالم بمان

تا وقتی برگشتی از سفر برایت بگویم ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 7:47  توسط مهرداد نوذری  | 

مرور خاطرات

دوست دارم آخر شعرام نام تو رو بیارمو

که همه دنیا بدونن برای کی می میرمو

 

دوست دارم تو یادتو باشم و بمونمو

تا همیشه حرف تو حرف من باشه برات

 

دوست دارم تو خوابت بیام تا ببینی حالمو

که همیشه با من غزل ها بخونیو

 

دوست دارم بارون بیاد تا که یادت بیارم

اون همه خاطراتو که با هم نبودیمو

 

دوست دارم جهنمو ببینم تو چشات

که برام بگی از اون بهشتی که بودیو

 

دوست دارم چشمهامو ببندم تا شعر بگم

اینطوری بهتره حسمو درک می کنی

 

دوست دارم زندگیمو برای تو به باد بدم

تا که بیای ببینم تو رو توی عکسای خودم

 

دوست دارم حرفامو تا بگم گریه کنی

بیخودی گریه کنی تا به خندت بیارم

 

دوست دارم یه بار از نزدیک تو رو نگاه کنم

تا همیشه تو خواب تو رو تکرار کنم

 

دوست دارم شعرامو حفظ کنی بخونیو

تا ببینی چی میگم از برای عشق تو

 

دوست دارم قهر کنی غرق خواهشت کنم

تا که باورم کنی اینکه چقدر دوست دارم

 

دوست دارم اسمت که میاد بغضم بگیره و

گریه کنم همیشه و تا که خودت بیای پیشم

 

دوست دارم بگم ازت اما نمی دونم چی بگم

اصلا به کیا بگم تا که تسخیرت کنم

 

دوست دارم تو چشمات عکس خودم رو ببینم

تا بفهمم که چقدر می مونی کنار من

 

دوست دارم پیاده شم از اتوبوس برای تو

پیاده بیام به خونت تا که زود تر برسم

 

دوست دارم خاطراتمو با تو مرور کنم

که بگم چی بودمو به کجا رسیده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:26  توسط مهرداد نوذری  | 

تویی همه آن

چه کردی با خودت ای آوازه خونه خسته

چه کردی با خودت مرد با احساس رویا

 

چه کردی با ما وقتی خواندیم از تو

چه کردی با ما وقتی تو را شناختیم

 

چه زیبا بود از همان اول آن صدای خسته

از قدیم تا به امروز که کودک بودم همراهت می شدم

 

چه تلخ بود داستان زندگیت از آغاز

چه شیرین بود ناله هایی که برای آن روزها کردی

 

چقدر خسته شدی که دیگر حتی صدایت در نمی آید

خوب بود که همسایه بودی و دردت را فهمیدم

 

تویی سلطان، تویی استاد، توی آقای خاص

تویی سالار، تویی خسته، تویی مرد پر از گریه

 

تویی عزت، تویی سوگوار، تویی دلتنگ

تویی زندان، تویی شیدا ، تویی مجنون

 

تویی سیزده، تویی چنگیز، تویی تریاق

تویی متصل، تویی معتدل، تویی شیرمردا

 

تویی قراضه چین، تویی بهرام، تویی قطار

تویی پاییز، تویی سنگ صبور، تویی غیر معمولی

 

تویی خنده، تویی ژاکت، تویی لولای شکسته

توی بغض، تویی عصا، تویی کم تحمل

 

تویی پرنده، عشق دو حرفی، تویی تُنگ بلوری

تویی فاصله، تویی مسافر غریبه، تویی تنهاترین

 

تویی چشمه طوسی، تویی دیوار بی در، تویی همخواب

تویی همه آن خاطرات زندگی ما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:25  توسط مهرداد نوذری  | 

آماده ام

آماده ام، آماده آزادی آماده اینم که تو یه روز منو تنبیه کنی

خواب بودم، خواب تو رو دیدم که طناب دار فراهم می کنی

 

تازه به رویا رسیدم اما تو باز رویا رو دور می کنی

ای مردمان ناله نکن آماده روزی نباش که تو باشی مفلس

 

چون نیز خود هستی و نیاز به تکرار نیست

اما صدایش می پیچد در مغز تو، انگار پریشانیست این

 

در زخم یادگاری نمک نپاش که هنوز هم می سوزد

دست هایم بسته است و کلیدش دست توست

 

اما هنوز جادو می کنی که حواسم پیش تو باشد

انگار من مستم و قلاش و تو زیبای خفته!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:25  توسط مهرداد نوذری  | 

چرا؟

چقدر حالم خرابست و پریشانم نمی دانم چرا

چقدر روز هام سیاه است و بی حالم نمی دانم چرا

دوست دارم مدهوش باقی بمانم و تو از من نپرسی که چرا

دوست دارم همین باشم تا توجهم کنی اما نمیدانم این راه چرا

نه خواب می بینم نه خوابم می برد ازم پرسیدی چرا؟

تا که بی حال شدم نفس کشیدنم یادم رفت گفتی چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:24  توسط مهرداد نوذری  | 

من کی هستم

من همونم که یه روز پرپر شدم جلوی تو

من همونم که یه روز خاکستر شدم تو آتیشت

من دریا نیستم که به به قدر بزرگیم تورو ببخشم

من همون عابرم که تو بارون زیر چتر من قدم می زدی

من همون خیابونم که از روم رد شدی

من همون مسافرم که غریبه شدمو

من همون چراغیم که یه روز شکستیو

من همون شمعی ام که خاموشم کردی

من همون راه زنم که جیبمو خالی کردی

من همون شعری ام که ازش رد شدی

تو همون بیتی بودم که ازش تنفر داشتی

من همونم که یه روز منو سخره گرفتی

این همون مردیه که به تو باختو

تو خیابون های خیس دراز کشیده بود

من همون چتری ام که تو رو نگه داشتم

من همون جنگلم که با تبر بریدیشو

من همون خاص بود که عامم کردی

من همون قفس بودم که تو شکستی

من همون بغضی بودم که یه روز گریدم

من هنوز یه عابرم می تونی برگردی

من هنوز همونمو تو چقدر فرق کردی

من همون مُرده ای ام که تو زنده اش کردی

من همون شعری ام که تو از بر کردی

من همون سیگاری ام که تو دودش کردی

من همون فیلمی ام که تو بازی کردی

من همون گِلی ام که تو بهم شکل دادی

من همون موبایلی ام که تو گم کردی

من همون شاعری ام که برای تو می گفتمو

من همون زندانی ام که تو آزاد کردیم

من همون فراری ام که به جای دادی

من همون پیری ام که تو جوونم کردی

من همون جنونی ام که تو باور کردی

من همون عکسی ام که تو پارش کردی

من همون که دلت شکست و رفو کردم

از همه زخم دیدمو تا اینجا رسیدم

از همه نالیدمو تا منو ترک کردن

من همون شهری ام که تو حمله کردی

آوارش کردی و منو تحکیم کردی

من همون مردی ام که تو ازش دور شدی

من همون خرابه ام که بهم سامان دادی

من همون داغی ام که تو سردم کرددی

من همون لغاتی ام که یه روز گفتی شون

من همون جهنمم که بهشتم کردی

من همونم که آخر منو از یاد بردی

جای من خاطراتت رو به کس دیگه دادی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ساعت 8:23  توسط مهرداد نوذری  |