قطار قدیمی

به Mehrdadnozari.ir مراجعه کنید

تو بارون رسیدی

تو بارون رسیدی، با چشمای خیست

با دستای گرم ستاره نویست

تو بارون رسیدی، ترانه رها شد

شب کهنه کوچید، جهان مال ما شد

من از تو شکفتم، من از تو رسیدم

یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

یه فانوس مرده تو برق چشامه

بدون تو حسرت، همیشه باهامه

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ساعت 8:0  توسط مهرداد نوذری  | 

بارون تو شب می باره

می دونم وقتی که بارون تو شب می باره بیداری!

بازم قمیشی گوش میدی، هنوز بارونو دوست داری!

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ساعت 8:0  توسط مهرداد نوذری  | 

چیزی بده درویش را

ای نوش کرده نیش را بی خویش کن با خویش را

با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را

بر زهز زن تریاق را چیزی بده دروش را

مولانا، دیوان شمس

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ساعت 7:59  توسط مهرداد نوذری  | 

خود منم

اونکه همیشه یادته خود منم

اونکه همیشه تنهات نمیذاره خود منم

اونکه همیشه با تو بوده خود منم

اونکه همیشه جای خالیت دیوونش کرده خود منم

تا ... دیمدمش این شعر به ذهنم آمد و به خودش «…» تقدیم می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 19:55  توسط مهرداد نوذری  | 

کلید استجابت ۱

اگر درها به رویت بسته شد

دل بر ممکن باز آ

در این خانه گه نگاه کن

وا کردنش بامن

بی افشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره اخلاص دریا کردنش با من...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:25  توسط مهرداد نوذری  | 

فوق ثریا دل من

نرگس محمدی در یادداشتی به مناسبت آزادی بهاره هدایت برایش نوشته:

 

«روز یک‌شنبه پس از ملاقات به بند بازگشتیم. غروب بود که نامه آزادی‌ات به بند تحویل داده شد. هوا تاریک بود. بند سراپا هیجان و شادی بود. شروع کردیم دست یکدیگر را گرفتن و سرود خواندن، دست زدن و سوت زدن. مأموران، خانم‌ها را به حیاط بردند. دست در دست هم سرود ای ایران، نام جاوید وطن و یار دبستانی را خواندیم. اشک از چشمانمان سرازیر بود. با اینکه در انتظار و آرزوی آزادی‌ات بودیم اما باور نمی‌کردیم. بالاخره بهار آزاد شد. تا ساعت‌ها بند، غرق آواز و سرود و رقص و پایکوبی بود. یکی از مأموران می‌گفت در تمام سال‌های خدمتم تا این حد از آزادی کسی خوشحال نشده بودم. به بند بازگشتیم. تختی که کنار تختم خالی بود، هم مایه خوشحالی‌ام بود و هم مایه دلتنگی‌ام. به یاد آخرین شب‌هایی که با هم بودیم آهنگ «دل من و شیدایی» محسن چاوشی را گوش کردم...».

 

من اگر محسن چاوشی بودم، از شنیدن این خبر ذوق می کردم، می رفتم توی حیاطِ داشته و نداشته‌ی خانه ام و داد می زدم «فوق ثریا دل من».

 

منبع: http://payederaz.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:24  توسط مهرداد نوذری  | 

من

من بی تو چیزی نیستم

من بی تو اصلا نیستم

شاید کسی که عمریه 

دنبالشی من نیستم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت 10:17  توسط مهرداد نوذری  |